تبليغاتX
به نام نامی که نامش نامی نامهاست

به نام نامی که نامش نامی نامهاست

حرف دل

بگو کجاست؟

اي مرغ آفتاب!

زنداني ديار شب جاودانيم

يك روز، از دريچه زندان من بتاب

***

مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت

بي وحشت از تبر

در دامن نسيم سحر غنچه واكنم

با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم

گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

***

اي مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

دست نسيم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار

وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار

وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار

***

اي مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،

آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،

گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم

تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور

شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.

من بي قرار و تشنه ي پروازم

تا خود كجا رسم به هر آوازم...

***

اما بگو كجاست؟

آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود

يك دم به كام دل

اشكي توان فشاند

شعري توان سرود؟...

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 13:55  توسط آناهیتا  | 

خدا ... یا شیطان...

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 18:22  توسط آناهیتا  | 

...1...

 

در دادگاه تو همیشه دلم محکوم می شود
راز بگو مگوهای طولانی پشت خط معلوم می شود

آن بیت های ناب عاشقان همیشه مست
دوباره رنگ و رو رفته بر دیوار دل موهوم می شود

رسم ناباورانه ی جدایی عاشق از معشوق
دوباره برگشته بعد چندی و اندی مرسوم می شود

عروسکم چسبیده به دیوار چین بی جان
به دلیل نشخوار حرف مکررمان مسموم می شود

لیلی بیدار شده از قبر بی نام و نشان من
برای ترک خانه اش گرفتار تهمت و باتوم می شود

آن دختر ساکت اما حاضر جواب و یکدنده
به حکم دادگاه تلفیق عقل و دل معصوم می شود

دیوان طولانی قصه ی رفتن و ماندنت اینجا
حتما در آینده به دست این دختر منظوم می شود

حالا که همه شاهدان پرونده رفته اند آنجا
برای همیشه قصه به رای نفع تو مختوم می شود

بیچاره ست شراب ناب این داستان طولانی
برای بار هزارم دوباره زنده به گور مرحوم می شود...

 

بالش...

به انتظار نشسته ام تا روزی دیگر از روزهای انتظار بسر رسد و دوباره شب را در آغوش بگیرم و با آن درد دل کنم
امشب با شب های دیگر بسیار فرق ها دارد، امشب انتظار مفهوم ها دارد امشب در درونم بلواییست. حتی نمی توانم تصور کنم؛
آه مگر می شود فردا خاکستری نباشد؟
نه. حتی در دورترین نقطه از خوش بینانه ترین قسمت فکرهایم نمی توانم به آن فردایی فکر کنم که پایانی جز آن داشته باشد. فردایی جز تنهایی ، غم ، فراق ، جدایی …
فرداهایی در انتظار من نشسته اند که دیگر حتی در آغوش گرفتن شب هم نمی تواند مرحمی بر زخم های کهنه ام باشد. دلم به حال شب می سوزد و آن مونسان شبانه ام. مگر چه گناهی کرده اند که می بایست مونس و همدم شب های من باشند. بیچاره آن شمع که به پای غم های من می سوزد و آخ هم نمی گوید و با دیدن چهره ام اشک های کوچکش بر گونه های پر مهرش جاری می شود یا که آن برگ های گردو که ناله های شبانه ام نگذاشته که حتی در این زمستان سرد و بی روح نیز شیرینی لحظه ای خواب بدون شنیدن هق هق های مرا تجربه کنند
تا کی بالش بیچاره ام باید ناخواسته هرشب سیراب شود. و خم به ابروی نیاورد .
اینها را ملالی نیست
از امشب دلم برای دلم می سوزد که باید روز به روز صبور تر شود زیرا روز به روز بر میزان درد فراق افسوده تر می شود و خاطرات کهنه تر. و من جایی مطمئن تر از آنجا برای تلمبار کردن غصه هایم ندارم. کی لبریز شود و طغیان کند آه خدای من…
نمی دانم آرزو کنم امشب طولانی تر شود یا کوتاهتر
اگر از بعد انتظار بنگرم،امید دارم امشب با چشم بر هم زنی به پایان رسد
اما آن هنگام که فکر می کنم و می بینم امشب آخرین شبی است که می توانم به رویای محال خود فکر کنم و اشک بریزم و در حالی که دستم را بر روی سینه قرار داده ام، رو به سوی منزل دوست کنم و با خلوص نیت دورا دور ابراز عشق کنم و بوسه ای را به سوی پیشانی اش روانه کنم . از خدا می خواهم که یا امشب را پایانی قرار مدهد ، یا عمر مرا کفافگوی دیدن خورشید...

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 12:53  توسط آناهیتا  | 

قهر...

 

در آمد از در
بیگانه وار سنگین تلخ
نگاه منجمدش
به راستای افق مات در هوا می ماند
نگاه منجمدش را به من نمی تاباند
عزای عشق کهن را سیاه پوشیده
رخش همان سمن شیر ماه نوشیده
نگاه منجمدش خالی از نوازش و نور
نگاه منجمدش کور
از غبار غرور
هزار صحرا از شهر آشنایی دور
نگاه منجمدش
همین نه بر رخم از آِتی دری نگشود
که پرس و جوی دو نا آشنا در آن گم بود
نگاه منجدش را نگاه می کردم
تنم ازین همه سردی به خویش می پیچید
دلم ازین همه بیگانگی فروپاشید
نگاه منجمدش را نگاه میکردم
چگونه آن همه پیوند را ز خاطر برد ؟
چگونه آن همه احساس را به هیچ شمرد
چگونه آن همه خورشید را به خاک سپرد
درین نگاه
درین منجمد درین بی درد
مگر چه بود که پای مرا به سنگ آورد
مگر چه بود که روح مرا پریشان کرد
به خویش می گفتم
چگونه می برد از راه یک نگاه تو را
چگونه دل به کسانی سپرده ای که به قهر
رها کنند و بسوزند بی گناه تو را
نگاه منجمدش را نگاه می کردم
چگونه صاحب این چهره سنگدل بوده ست
دلم به ناله در آمد که
ای صبور ملول
درون سینه اینان نه دل
که گل بوده ست...

                                    فریدون مشیری

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 15:37  توسط آناهیتا  | 

امام رضا...

طواف گنبد


هر شب در خيال خويش
ضريحت را
با آب ديدگانم غبارروبى مى كنم
و با نسيم
كبوتران ضريحت را
در ديدگانم
مجسم مى كنم
و بر گنبد طلايى ضريح تو
طواف مى گذارم
چشم هايم شيدا
براى يك لحظه
يك ثانيه
حضور صميمى ات را
در ضريح ترسيم مى كند
و من
بى قرار مثل يك قطره حباب
رنگين ترين رؤيا و مجنون ترين مجنون
مى گردم
و از خطوط سبز تخيل
بر وادى عشق تو گام مى نهم
و در سفر به نزد تو
يا غريب الغربا!
حكايت هاى خسته جانم را بازگو مى كنم
و كبوتر ذهنم را
از حرم تنگناى خويش
بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم
؟؟؟

* * *

عشق بى نهايت
دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى رضا!
مى آيم به سوى تو
تو اى عشق بى نهايت!
و تو
عاشقانه عقده هاى دلم را مرحمى مى شوى
و هاى هاى اشكهايم
به زيارت تو
از ديدگانم جارى مى شود
اى ملكه دلهاى خسته!
تو جام مرا پر از شراب معنويت مى سازى
و من
عاشقانه نامت را فرياد مى زنم:
اى امام هشتمين!
اى ضامن آهوان رميده!
تو معيار سنجش صداقت هستى
تو آسمان زلال دلها هستى

* * *

عشق،
پنجره فولادت را معنا مى كند
و دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى ضريح سراسر نور!
با دلى آكنده از صداقتهاى تو
با جامى تهى از عشق
و چشمانى بر گل نشسته
به سوى تو مى آيم
و پرندگان حرمت
عروجت را معنا مى كنند
و عاشقانه دانه از لانه نور برمى چينند
و تو را مى ستايند
اى بزرگ ترين واژه كلام!
تو عروج آسمانى كرده اى
و تمامى زائران ضريحت را
به سوگ عشق نشانده اى
كه همه سينه ها و همه جانها
تو را مى طلبد
اى غريب الغربا!

                                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 13:53  توسط آناهیتا  | 

دیوار

زخم شب می‌شد کبود.
در بیابانی که من بودم
نه پر مرغی هوای صاف را می‌سود
نه صدای پای من همچون دگر شب‌ها
ضربه‌ای بر ضربه می‌افزود.

تا بسازم گرد خود دیواره‌ای سر سخت و پا برجای،
با خود آوردم ز راهی دور
سنگ‌های سخت و سنگین را برهنه پای.
ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند.
از نگاهم هر چه می‌آید به چشمان پست
و ببندد راه را بر حمله ی غولان
که خیالم رنگ هستی را به پیکرهایشان می‌بست.

روز و شب‌ها رفت.
من بجا ماندم از این سو، شسته دیگر دست از کارم.
نه مرا حسرت به رگها می‌دوانید آرزویی خوش
نه خیال رفته‌ها می‌داد آزارم.
لیک پندارم، پس دیوار
نقش های تیره می‌انگیخت
و به رنگ دود

طرح‌ها از اهرمن می‌ریخت.

تا شبی مانند شب‌های دگر خاموش
بی صدا از پا درآمد پیکر دیوار:

حسرتی با حیرتی آمیخت.

                                              سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 22:46  توسط آناهیتا  | 

مناجات...

                                               

خدايا تو را دوست دارم.

.تو را دوست دارم كه آسمان تنهايي مرا با مهرباني و لطافتت پر مهر و آرام ميكني

.خداوندا تو ميداني كه جز تو عشق بي نام نشان است

.تو خود خالق عشقي پس مرا نيز عاشق گردان

،به لطافت ستارگان تنهاي آسمان شب

،به قرائت آرام كلامت

،به نجابت اشكهاي غلطان بر گونه هاي گريان بنده سراپا گناهت

و به تمام خوبيهايت تو را سوگند ميدهم

.كه مرا تنها مگذار

.مرا تنها مگذار تا با آرامش حضورت بي نياز شوم

.مرا تنها مگذار كه مبادا نگاهم به نگاه بنده اي از جنس خاك محتاج شود

.دستان نحيفم را در غايت نياز به سويت ميكشانم

چشمان گريانم را ملتمسانه به درگاه بي شائبه ات ميدوزم

و از مناعت ذاتت ميخواهم كه مرا آرام گرداني تا در آرامش تو

.عاشق شوم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 18:54  توسط آناهیتا  | 

ساقی

کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
آه وقتی که توچشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوی این تشته جان سوخته می گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می کند ای غنچه رنگین پر پر
من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است...

                                                         فریدون مشیری
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 23:55  توسط آناهیتا  | 

قطره ، باران،دریا

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

برگ هاي ترد باران ريخته !

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

با هواي صبحدم آميخته !

***

نرم و چابك، روح آب،

مي كند پرواز همراه نسيم .

نغمه پردازان باران مي زنند،

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

***

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

مي كند در جويبار جان شنا !

***

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

عشقبازي مي كند با جان خاك !

خاك خشك تشنه دريا پرست،

زير بازي هاي باران مست مست !

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

***

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

باغ ها سرشار از لبخند شان،

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش .

شرمسار ازمهرباني هاي او،

مي روم همراه باران كو به كو .

***

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا مي كنم

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

***

در فضا،

همچو من در چاه تنهائي رها،

مي زند در موج حيرت دست و پا،

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

***

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،

مي دهند از مهرباني جا به هم،

تا بپيوندند چون دريا به هم !

***

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش.

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

قطره دل ميل دريا مي كند،

قطره تنها كجا، دريا كجا،

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

***

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي ها بريم .

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

                                                          فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 22:4  توسط آناهیتا  | 

خواب و بیدار

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !

                                                                     فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 21:57  توسط آناهیتا  |